تبليغاتX
ققنوس

ققنوس

Why I forward emails to you?!

HI!










Sometimes, we
wonder why


friends keep forwarding emailes to
us without writing a word,


maybe this could explain:










When you are very busy,


but still want to keep in touch,


guess what you do - you forward emails!








When you have nothing to say,



but still want to keep in contact,
you forward emails!









When you have something to say,


but don't know what,


and don't know how,


you forward emails!












To let you know that:


you are still remembered,


you are still important,


you are still loved,


you are still cared for,

you are still wanted,


guess what you get?


A forwarded email from me.







So my friend, next time if you get an email,


don't think that I have sent you


just an email, but that...














I Have Thought


of You Today!












Please Send This To Your Friends


To Let Them Know
You're Thinking About Them.




And Don't Forget .....

Send It Back To Your Friends


Who Sent It To You To Let Them Know


You're Thinking About Them Too!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:38  توسط اسماعیل  | 

بدون شرح

دیشب مدت زیادی داشتم به این جمله ها فکر میکردم چقدر با این جملات مانوس هستم انگار کسی داره حرفای درونم رو سر زبونش میاره:

 

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا که در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.

 

سکوت عجب فریاد رسایی است آنجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند.

 

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:15  توسط اسماعیل  | 

دخترا و پسرا

عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره ( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

 

عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه! 
 

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه یا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:59  توسط اسماعیل  | 

ستایش

ستایش خدای را عز و جل که طاعتش موجب رحمت است و به شکر اندرش مزید نعمت .

ستایش خدای را که فرزندی به من عطا فرمود که نامش را ستایش گذارم

ستایش خدای را که مرا لایق پدر شدن دانست

ستایش خدای را که فرزندی سالم عطا فرمود

ستایش خدای را که ستایش را به من داد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:48  توسط اسماعیل  | 

آیا خداوند فراموشمان کرده است!

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.

کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟

- البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببّر!

و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:31  توسط اسماعیل  | 

چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان! نه به دستی ظرفی را چرک می کنند... نه به حرفی دلی را آلوده! تنها به شمعی قانعند .. و اندکی سکوت!

مرحوم حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:27  توسط اسماعیل  | 

به کجا چنین شتابان؟

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند..
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:10  توسط اسماعیل  | 

یا فاطمه الزهرا

من اصلا آدم مذهبی نیستم از اون آدمهایی هستم که هر وقت به مشکل برمیخورم یاد خدا میفتم و از این بابت شدیدا از خودم بدم میاد ولی یه چار چوب و قاعده خاصی برای خوردم دارم که پامو از اون بیرون نمیذارم

این مقدمه برای مطلبیه که میخوام بنویسم و شاید افرادی مثل من باشن که هر وقت به مشکل برمیخورن یاد خدا میفتن

من هر وقت به مشکل مادی بر میخورم ۱۳۵ بار یا فاطمه زهرا میگم باور کن نیرو و حس عجیب و آرامش خاصی به آدم میده  دلیل ۱۳۵ بار ابجد کلمه فاطمه زهراست و دلیل اینکه چرا فاطمه زهرا ؟

ما تو نماز وقتی داریم سوره توحید رو میخونیم آخرش میگیم خدایا راه مستقیم رو به ما نشون بده راه اونهایی که بهشون نعمت دادی و نه راه گمراهان...    

بنظر شما خدا بیشتر از همه به کی نعمت داده؟ 

خدا به فاطمه زهرا بالاترین نعمت ها رو داده تا اسمش بشه بانوی دو عالم تا بشه ام ابیها چه نعمتی از این بالاتر که دختر پیغمبر باشی ؟ نعمت از این بالاتر که همسر علی باشی؟ نعمت از این بزرگتر که بچه هات حسن و حسین باشن

هر کی هستی و هر چی هستی تو هر مرام و مسلکی که باشی اگر صداش کنی جوابتو میده شک نکن .

پ ن اینا تو دلم بود و دیدم با این ایام مناسبت داره گفتم

پ ن ۲ : بقول یکی از دوستان عزیزم پول منبرم رو بدین میخوام برم                                                                      

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:57  توسط اسماعیل  | 

فاتحه مع صلوات

وقتی در صف شیر مردم جایشان را به شما نمی دهند؟ وقتی كرایه تاكسی را می دهید راننده نمی گوید قابلی نداره؟ وقتی لبخند می زنید بچه های كوچیك از ترس قیافه شماگریه می كنند ؟ وقتی راه میروید بهتر است كه راه نروید؟ آیا وقتی به زیبایی فكر می كنید همان زمانی است كه به خودتان فكر نمی كنید؟ اگر می خواهید وقتی قدم بر میزنید مردان كف بر شوند، اگر می خواهید وقتی پلك میزنید مردان در خاك و خون غوطه ور شوند، اگر می خواهید وقتی با آنها صحبت می كنید خود را تكه تكه كنند، اگر می خواهید وقتی به آنها لبخند میزنید از كت خود یه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ كنند به موارد زیر توجه كنید:peace sign
البته بگما تمامه این كارا كاره مردانه جلفه
sick
حالا به نكات زیر بی زحمت كمی دقت كنین تا شاید فرجی بشهbig grin

در باب ادای جملات:
در ادای جملات و واژه ها دقت خاصی مبذول فرمایید. به طور مثال اول هر جمله از واژه ( آخی ) استفاده كنید.
حتی المقدور واژه های پایانی جمله را كمی بیشتر از حد معمول بكشید به طور مثال: (فردا می بینم………… ……… .ت)
اشوه فراموش نشه هاااا
:32:

سعی كنید ریتم پلك زدنتان را با میزان هجاهای جمله تان هماهنگ كنید مثلا در جمله
”من به فلان چیز علاقه دارم” برای ”من” یك پلك و برای ”به فلان چیز علاقه دارم” ?عدد پلك بزنید.
لطفا امتحان كردنو بزارین واسه بعد بزارین ادامه درسو بدم
:wagfinger1:

در باب خوردن غذا:
در حین خوردن بایستی بسیار جلب توجه كنید برای این كار جسم خوردنی را از انتها با دو انگشت اشاره و شست گرفته و پیش از فرو بردن كامل در دهان جسم ر با لبها بازی دهید (میدونم نمیتونی جلوی شیكمتو بگیری و میخوای همشو یه جا بزاری دهنت حالا این دفه رو كم كم بخور)
غذا را به نحوی بجوید كه لبها به طور یكی در میان غنچه گردد.
:6qwup3:

در باب راه رفتن:

سعی كنید تق تق پاشنه كفشتان به گونه ای تنظیم گردد كه یك ملودی عاشقانه را برای مخاطب تداعی كند.
هیچگاه فاصله ما بین قدمهایتان از دو سانتیمتر تجاوز نكند هر چند عجله داشته باشید.
party

در باب لبخند زدن:
آداب لبخند زدن بستگی به مستقیمی به وضعیت دندانهایتان دارد اگر دندانهایتان كج و معوج، لك لك، فاصله دار و دارای سایر نا هنجاریها دارید (كه متاسفانه یا خوشبختانه اكثر خانوما همین وضع رو دارن) …….. تبسمی كفایت میكند
اگر دندان كناری خود را طلا كرده اید از همان طرف بخندید
اگر اصولا دندانی در كار نیست به گونه ای چشمان را خمار كنید كه كار لبخند را میكند
:girl_sigh:

در باب ورود به كلاس:
هنگامی وارد كلاس شوید كه حداقل یك ربع ساعت از شروع آن گذشته و همه دانشجویان سر كلاس حاضر باشند.
به قول خودتون هر جا دیر بری كلاس داره
موقع نشستن دورترین و سختترین صندلی را برای نشستن تا حسابی رسیدن به صندلی مورد نظر طول بكشد سپس ده دقیقه وقت به جمع و جور كردن مانتو اختصاص بدید . بهتر است همگام ورود به كلاس كاور گیتاری ولو خالی روی دوشتان حمل شود
smug
 

بدون شك تمرین مستمر نقش مهمی را در موفقیت شما بازی میكند .اگر پس از شش ماه متدهای فوق پاسخگو نبود بهتر است مخاطبین خود را تغییر دهیدdrooling

 

پ ن:۱خانمهای محترم من وصیتم رو نوشتم آماده برای مردن لطفا برای ترور من قبلا با هم هماهنگ کنید یه وقت تداخل پیدا نشه

۲ به خدا کپی کردم از خودم نیستن این حقایق

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:34  توسط اسماعیل  | 

تا کجا دوستم میمونی؟

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ماست
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:24  توسط اسماعیل  |